________________________________________________________
اين نوشته رو تقديم ميكنم به نازخاتون عزيز در فرانسه.
________________________________________________________
دوشنبه شب، آخرين شب اجراي تئاتر «طبيب اجباري » اثر مولير بود كه به كارگرداني دكتر شعيري و به زبان فرانسه در فرهنگسراي نياوران اجرا شد. خيلي جالب بود و حيف شد كه زود تر اطلاع پيدا نكرده بودم تا بتونم در وبلاگم اطلاع رساني كنم.
طبيب اجباري نمايش زيبايي بود و شب خاطره انگيزي هم شد براي من. چون بعد از اينكه از سالن بيرون اومديم، با يه بارون سيل آسا مواجه شديم كه قبل از نمايش اصلا خبري ازش نبود.
جاي همهي دوستاني رو خالي كردم كه چند هفتهي پيش ،باهاشون تئاتر سانتاكروز رو ديده بودم
سعي ميكنم يه مقدار از جزييات نمايش رو هم بگم كه تصوير روشن تري از اين تئاتر بدستتون بياد.البته در اين مورد كه به پاي دوستايي مثل زيتون كه نميتونم برسم.ولي خوب سعيمو ميكنم ببينم چي ميشه:))
اما چند نكته رو هم قبل از تعريف كردن تئاتر بگم:
اول اينكه من، فرانسه بلد نيستم اما فرانسه زبانان را دوست دارم! (امام الابجينوس)
اگه مي بينين دوهزارتومن پول بليت تئاتر فرانسوي دادم ، خوب لابد مخم عيب داشته. تازه كجاي كاريد؟ نبوديد كه ببينيد چند وقت پيش هم توي سمينار بررسي سينماي مستند سوييس كه با حضور عوامل اون فيلم ها در خانه هنرمندان برگزار شده بود هم شركت كرده بودم.سخنراني هاش كه كلاً به زبون فرانسه بود و فيلم ها هم به فرانسه يا آلماني و زيرنويسشون هم كه انگليسي بود. فكر كنيد من بيچاره با چه مشقتي برنامه ها رو دنبال مي كردم!
البته براي ديدن تئاتر مولير ،« خواهر بسيجي حاجيه آبچينوسه» را هم با زور شمشير با خودم برده بودم كه وظيفه خطير ديلماج باشي را به نحو احسن انجام دادند. خداوند اجر خير بدهدشان. صد در دنيا هزار در آخرت نصيبشان بشود انشا الله تعالي رحمان.
ولي جداي از شوخي، اين زبون فرانسه عجب زبون دوست داشتني اي هست.
دوم اينكه من فكر نميكردم اجازه عكسبرداري داشته باشيم.اين بود كه خودمو آماده نكرده بودم و باطري دوربينم هم تقريباً دشارژ بود اما بعد از اينكه ديدم ملت چيليك چيليك عكس ميگيرند و فلاش ميزنند ، من هم بي تفاوتي رو جايز ندونستم و در هماهنگي كامل با صداي زيباي رعد و برقي كه از بيرون سالن شنيده مي شد،نور فلاش رو به صحنه تابوندم و چند تايي هم عكس انداختم.گو اينكه كله مبارك نفرات جلويي به من هشدار ميدادند كه عكس هاي بدردخوري نخواهند شد
موضوع ديگه اينكه سالن فرهنگسراي نياوران هم واقعاً كه سالن نامناسبي بود. دريغ از يك شيب يك درجه اي! تمام صندلي ها هم سطح بودند . و البته چند نفر از مهمانان « وسيع و رفيع » هم رفته بودند رديف جلو و جا خوش كرده بودند. خوش شانسي من اين بود كه قد من از آنها بلند تر بود و تلاش اونها براي جلوگيري از ديدن تئاتر در مورد من با شكست مواجه شد. من از اون بالا ديد ميزدم و براي خواهر آبچينوسه ، تعريف ميكردم كه چه اتفاقاتي ميافتد. در عوض او هم براي من ميگفت كه اونا چي دارن ميگن. تركيب جالبي بود. اون شده بود صدا و من هم تصوير.
اما در باره خود نمايش هم بايد بگم كه پر بود از صحنه هاي كمدي.
مردان قصه ، هرجا با زني روبرو مي شدند ، بدنبال جلب توجه او بودند و زنان هم كه چيزي از دلبري كم نمي گذاشتند.اين موضوع، موقعيتهاي كمدي فراواني را بوجود آوردهبود. طوريكه هر چند دقيقه يكبار باعث خندهي تماشاچيها ميشد. ناز و كرشمه هاي خانوماي توي نمايش واقعاً مضحك بود. علاوه بر اون ،دو نفر از شخصيت هاي داستان (خدمتكار هاي ارباب خصوصاً يكي از اونها به اسم لوكا )، در تمام طول نمايش مست بودند و حركات خنده دار انجام ميدادند.كلاً همه بازيگر ها بازيهاي خوبي به نمايش گذاشتند. آواز خانوماي خواننده كه گهگاه در قسمتهايي از نمايش وهمزمان با نواختن پيانو و ويلن اجرا مي شد هم از جذابيت هاي ديگه ي نمايش بود.
موقع اجراي نمايش هم چند تا اتفاق بامزه افتاد. يه جا، بازيگرها در حال جنب و جوش با دكور نمايش برخورد كردند و همه ش ريخت روي صحنه. اما خوب اونا خيلي مسلط ، به بازيشون ادامه دادند . حتي صحنه بعد رو هم با همون وضع اجرا كردند. اما بعدش صحنه رو تاريك كردند و يه نور كم روي صحنه انداختند. يكي از خانوما اومد پشت پيانو و يكي از خانوماي بازيگر هم اومد روي صحنه با ادا و اطواراي مخصوص خودش و حركات با مزه ي دست و صورت تماشاچي ها رو سرگرم كرد تا بقيه بازيگرا صحنه رو به حالت اولش برگردونن. گو اينكه اونا هم در حال درست كردن صحنه بي توجه به تماشاچي ها نبودند. كلاً يك طوري برگزار شد كه انگار جزيي از نمايش بوده .
يا توي يه قسمت ديگه از نمايش ، يكي از بازيگر ها بايد شنلي رو به تنش ميكرد كه خوب اين باعث شد گرد ه هاي گچي كه روي موهاش ريخته بودند ، توي فضا پراكنده بشه و باعث خنده ي ما ها بشه. خود بازيگر ها هم خنده شون گرفته بود و با صداي سرفه وحركات پيف پيف ،گرده ها رو از جلوي صورتشون كنار ميزدن.
از كاراي بامزه ي ديگه هم اين بود كه به صداي رعد و برق بيرون سالن واكنش نشون ميدادند. در كل كاراشون خيلي بامزه بود.
در پايان نمايش هم به عوامل اون كادو دادند كه براي بازيگرا كاملاً غير منتظره بود و كلي شاد شده بودند چون براي هركدومشون يه قاب عكس خوشكل درست كرده بودند كه توش عكس خودشون در حال اجراي نمايش بود.
به هر حال شب خاطره انگيزي بود مخصوصاً با اون بارون سيل آسايي كه موقع بيرون اومدن از سالن باهاش مواجه شديم. تمام محوطه ي روبروي سالن و نگار خونه ، درياچه شده بود. من هم كه با اون پيراهن آستين كوتاه حسابي سردم شده بود.
و حالا ميرسيم به خود نمايش:

مارتين و لوكا در صحنه اي از نمايش
عنوان نمايش : طبيب اجباري
اثر : لومير
اجرا به زبان فرانسه
نمايش با صحنه بگو مگو هاي مردي به اسم اسگنرل و همسرش مارتين شروع ميشه. زن همسايه (خانم روبر ) پادرمياني ميكنه اما مارتين نميپذيرد و اسگنرل به بهانه بيرون كردن خانم روبر از منزلشون به همراه اون، صحنه رو ترك ميكنند. و بلافاصله صداي خنده شون از پشت صحنه شنيده ميشه.
از طرف ديگر، دختر ارباب براي اينكه از ازدواج كردن با ثروتمند پير رها بشه،خودش رو به لال بودن زده و ارباب براي درمان او ، دوتا از خدمتكارانش رو به دنبال طبيب حاذق ميفرسته.
والر و لوكا ، سر راه خود با خانم مارتين روبرو ميشن. مارتين هم كه از دست شوهرش عصباني هست،به فكر انتقامگيري از شوهرش ميفته. بنابراين فرصت رو از دست نميده و او رو بعنوان طبيب حاذق معرفي ميكنه.
والر و لوكا در جنگل بدنبال اسگنرل ميگردند و بالاخره اونو پيدا ميكنند.مرد چوب بر كه از همه جا بيخبر هست، پزشك بودن خودشو انكار ميكنه اما والر و لوكا باور نميكنند و به زور شلاق و چماق وادار به پذيرشش ميكنن. اسگنرل هم از وقت استفاده ميكنه تا پولي به جيب بزنه.
مرد چوب بر به خانه ارباب ژورنت ميره و دخترش لوسند رو معاينه ميكنه و نان خشك خيس شده رو براي درمانش تجويز ميكنه و پولي رو هم بعنوان حق معالجه دريافت ميكنه.
طبيب قلابي كه از كارش خوشش اومده ،پدر و دختر روستايي رو ملاقات ميكنه كه براي درمان مادر خانواده شون پيشش اومده اند. اسگنرل از اونها هم حق درمان دريافت ميكنه و مقداري پنير گنديده رو به اونها ميده.
اما از طرف ديگه پسر جواني به اسم لئاندر خواستگار واقعي دختر ارباب هست و از اين موضوع فقط لوسند و دايه اش ژاكلين مطلع هستند.طبيب قلابي از لئاندر پولي دريافت ميكنه و اونو به عنوان دستيارش ، به خانه ارباب ميبره.اسگنرل سر ارباب رو گرم ميكنه و لئاندر به بهانه معاينه لوسند با او فرار ميكنه.
والر و لوكا (خدمتكاران) متوجه فرار آنها ميشوند و با داد و فرياد به صحنه مي آيند. پزشك متهم ميشه و در آستانه مرگ قرار ميگيره. مارتين همسر اسگنرل كه نميخواست كار به اينجا ها بكشه ،با گريه و التماس ميخواهد كه شوهرش را آزاد كنند. در اين موقع ، دختر و پسر جوان باز ميگردند و ارباب ژورنت را از مرگ عموي لئاندر و درنتيجه ثروتمند شدن اون مطلع مي كنند. لئاندر رسماً خواستگاري ميكنه و طبيب آزاد ميشه و همگي در جشن عروسي شركت ميكنند.
عوامل نمايش اينها بودند:
بازيگران:
مهراد معماران كاشاني (اسگنرل-مرد چوببر يا طبيب قلابي)
زينب دريس مهافي(مارتين- همسر اسگنرل)
لعيا سرابي(خانم روبر- همسايه ي اسگنرل)
محمد كريميان(لوكا-خدمتكار ارباب)
داوود نجاتي(والر-خدمتكار ارباب)
حسين سليماني نجات ( ارباب ژورنت)
پريسا خوشكام(ژاكلين- دايه ي دختر ارباب)
ساناز مقيمي(لوسند- دختر ارباب)
پيمان درخشان(لئاندر- خواستگار جوان)
حميد صفاري (تيبو- مرد روستايي)
سارا نعمت اللهي ( پرين- دختر روستايي)
كارگردان: دكتر حميدرضا شعيري
تهيه كننده: دكتر غلامرضا هوشمند پاكدل
ويلن: راهيار بهزادي
پيانو: هومن نامداري
خوانندگان: شبنم علايي و سارا دقيقي
طراح صحنه و لباس و گريم: نويد فرح مرزي
____________________________
پي نوشت:
1) همين الآن اين پست هاله عزيز رو ديدم.
هالهي مهربان! بابت همه لطفي كه هميشه به من داري صميمانه ازت ممنونم.
2)محدوده فيلترينگ تعدادي از آي اس پي ها از قبيل پارس آنلاين،اميدان، نويدنت، و ...وسيعتراز قبل شده.از دوشنبه شب ، تعدادي از وبلاگها ديگه در دسترس نيستند. وبلاگ هايي مثل زيتون و كتبالو و ازبالاي ديواردوباره فيلتر شده اند.
البته پارس آنلاين در اين موضوع بسيار گستردهتر از سايرين عمل كرده و حتي يه جاهايي مثل سايت بريونت رو هم مسدود كرده. به هر حال اينها كه ميبينيم از نتايج سحر هست.از الآن كه اينجور شده باشه ،ديگه خدا ميدونه بعد از انتخابات چطور ميخواد بشه.












19 دیدگاه
نظر ارسالی توسط غزل در June 02, 2005 4:33 AM
mesl e hamishe aali.
khasteh nabashi.
نظر ارسالی توسط Anonymous در June 02, 2005 7:16 AM
من هم از زبان فرانسوي و هم از كشور
فرانسه و غذاهاش خوشم مي ياد
ساكورا.
نظر ارسالی توسط امشاسپندان در June 02, 2005 9:38 AM
برادر شما خجالت نمیکشی تیاتر فرانسوی می روی و ما را نمی بری؟ استغفر الله و ربی اتوب الیه! قباحت ها دارد والا! راستی خدای رضا باز نیم ساعت دیر رسیدی؟ نه؟:))
نظر ارسالی توسط sani در June 02, 2005 9:52 AM
ahle taatr nistam unam faransavi!
movafagh bashi
نظر ارسالی توسط sani در June 02, 2005 9:53 AM
axa ham alan umad didam ghashang boos :)
نظر ارسالی توسط خانوم حنا در June 02, 2005 10:03 AM
چقدر چسبید این شرحی که نوشتی.کلی حال و هوای ایران و تاتر رفتن هاش برام زنده شد.مرسیییییییییی
نظر ارسالی توسط مهستا در June 02, 2005 12:19 PM
آخي جاي من خالب بيد
نظر ارسالی توسط Nazkhatoon در June 02, 2005 12:52 PM
سلام سلام آبچينوس عزيزم. بازم ميگم که دست و پنجه ات درد نکنه عزيز جان. به جان خودم خيلي چسبيد. بايد خواهر جون فرانسوي دانت رو با من آشنا کني ها تا بشينيم يه کم گپ فرانسوي بزنيم. جان مهراد رو که ديدم، دلم قيلي ويلي رفت. هنرمند واقعيه به خدا. شبنمم که ديگه بله:) اين نوشته رو براي دکتر شعيري مي فرستم تا خوشحال بشه. قربانت رضا جون!
نظر ارسالی توسط neveshtar در June 02, 2005 4:32 PM
salam
kheyli bahal bood
نظر ارسالی توسط Neda در June 02, 2005 9:30 PM
abchinoos e aziz kheili khoob shod ke toonesti biai sar e divar e ma belakhare va che khoob ke vaght e khoshhali oomadi.
in weblog e zed e filter e man ke hanooz filter nashode age eshtebah nakonam: http://abovethewall1.blogspot.com/
kheili mamnoon babat tabrik va arezooye khoobi ke baram kardi.
hamishe movafagh bashi.
نظر ارسالی توسط Anonymous در June 02, 2005 10:40 PM
age gofde budi miamadam be onvane motarjem cest la vie:))
نظر ارسالی توسط Anonymous در June 02, 2005 10:40 PM
age gofde budi miamadam be onvane motarjem cest la vie:))
نظر ارسالی توسط azkhodbakhish در June 03, 2005 2:55 AM
سلام رضا جان مرسی از اینهمه زحمت خیلی جالب و جذاب نوشته بودی من که کلی خندیدم و گهگاه احساس کردم که خودم اونجابودم با اینکه اصلا نمیتونم تصور کنم که الان در ایران چنین نمایشنامه هایی روی صحنه میرن...از طرفی تابحال به دیدن نمایشنامه یا تاتر زیاد نرفتم فقط یکبار که اونم در همینجا نمایشنامه ایی ازشکسپیر بود که وقتی تموم شد خدا را صدهزاربار شکر کردم چون هنوز آلمانیم خوب نبود و زیاد نمیفهمیدم. در ضمن تمام مطالب عقب افتاده رو هم خوندم و برای کامنت پرمهر و محبتت مثل همیشه که من رو شدیدا شرمنده کردی خیلی خیلی ممنونم و باید بگم که تو هم یکی از افراد دوست داشتنی و بسیار با ارزش این وبلاگستانی که همه دوستت میدارند و امیدوارم که زندگیت سرشار از عشق و موفقیت و سلامتی باشه. سبز باشی و خیلی خیلی آفتابی.
نظر ارسالی توسط زيتون در June 04, 2005 1:31 AM
بنژور آبچینوس جان:)
کُمان تَلهوو؟:)
خیلی قشنگ توصیف کردی. باور نمیکردم اینهمه هنرپیشههای ایرانی تاتر فرانسوی زبان اینقدر خوب اجرا کنن.
برام عجیب بود سالن نیاوران شیب نداره. تاحالا اونجا نرفتم و همیشه اسم سالن نیاورانرو میشنیدم فکر میکردم از تاتر شهر و تالار رودکی باکلاستر و روی اصول فنیتری ساخته شده. گرچه انگار سالن رودکی هم شیب نداره.
راستی آبی جان
مرسی که یادی از فقیر فقرا کردی:)
امیدوارم همیشه خوش و سلامت باشیه و تاترهای باکلاس و خارجکی بری:)))
نظر ارسالی توسط هزار حرف گفته شده در June 05, 2005 1:30 AM
رضا جان
کاش می دونستی چقدر دلم تنگه براتون.
علی
نظر ارسالی توسط mina در June 05, 2005 5:15 PM
salam
rastesh man comment haye shoma ro to webloge violete aziz khondam va az tarze fekretoon khosham oomad vase hamin moshtagh shodam be webloge shoma sar bezanam
moafagh bashi
نظر ارسالی توسط mina در June 05, 2005 10:52 PM
mamnoon azizam ke sar zadi
نظر ارسالی توسط mina در June 06, 2005 4:47 PM
salam
man baejaze linketo gozashtam
نظر ارسالی توسط Anonymous در March 18, 2007 10:18 AM
Best regards from NY! video editing schools
Post a Comment