یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

حكايت خريدن رضا كتاب ژول سالزمن را و برگزار شدن مسابقه دويچه‌وله و رقابت توكا با ويولت و انتخاب شدن همايون و برنده بودن همه وبلاگها و داور شدن فرناز


(توضيح تيتر در پي نوشت)

 اگر مي‌توانيد حرف بزنيد، پس حتماً مي‌توانيد بنويسيد



پارسال در نمايشگاه كتاب، غرفه انتشارات اميركبير، كتابي ديدم كه اسم جالبي داشت:
«اگر مي‌توانيد حرف بزنيد، پس حتماً مي‌توانيد بنويسيد» If you can talk, you can write/ نوشته ژول سالزمنJoel Saltzman / ترجمه فرنوش جزيني
كتاب خيلي جالبي است و اگرچه موضوعش فراتر از وبلاگ و اين حرف‌هاست ولي به درد وبلاگ نويسي مي‌خورد. حالا اگر نوشته ام اجازه داد شايد سرفصل‌هايش را هم بنويسم.
سالزمن در كتاب خاطره اي از خودش تعريف كرده كه سالها پيش يك نفر توي يك مهماني از او پرسيد: «چرا من هيچ چيزي نمي‌توانم بنويسم؟» او هم يك ربع حرفهاي بيهوده و دري وري تحويل طرف داده بود و در پايان جمله اي گفته بود كه خودش هم حيرت كرد اين جمله از كجا به ذهنش رسيده. آن جمله همين است كه الآن اسم كتاب شده.

سالزمن اعتقاد دارد نوشتن بايد به همان سادگي و رواني ِ زباني باشد كه حرف مي‌زنيم و براي اين كار روشهايي را توضيح داده كه در هر كسي انگيزه نوشتن بوجود مي‌آورد.
خيلي از اين روش‌ها و نكته ها را شايد بشود در زير تيتر «روشهاي آزادنويسي» قرارشان داد و البته در جاهاي مختلف كتاب هم همين لفظ «تمرين آزادنويسي» آمده است. وبلاگ هاي زيادي هستند كه شايد به سبك پيشنهاد شده ي اين كتاب نوشته مي‌شوند اما من از ميان آنها بدون شك وبلاگ «آزادنويس» را يك مثال عيني و نمونه كامل از اين نظر مي‌دانم. از طرف ديگر همانطور كه احتمالاً خبر داريد اين روزها نتيجه وبلاگ برگزيده دويچه‌وله اعلام شد و در حالي‌كه آراء مخاطبان رقابت جالبي بين دو تا از وبلاگ‌ها با بيشترين امتياز بوجود آورده بود و نهايتاً به اتفاق هر دو را به بالاترين سكو رساندند، از طرف هيأت داوران و طبق ضوابطي كه از قبل هم اعلام شده‌بود وبلاگ ديگري را بعنوان وبلاگ برگزيده معرفي كردند كه همين وبلاگ آزادنويس است. جالب است كه هر سه وبلاگ هم مال دوستانم هستند و خب آنقدر هم معروف هستند كه شما بشناسيد:« آزادنويس
/ دكتر همايون خيري»، « من و ام اس / دكتر ويولت» و « توكاي مقدس / دكتر توكا نيستاني». [اين دوتاي آخر را خودم دكتراي افتخاري دادم همين الآن:)]

در اينجا دقيقاً كلمه‌ي «دوست» را بكار ‌بردم. چون خواندن هميشگي نوشته هايشان در طول زمان برايم دوستي عميقي بوجود آورده طوريكه مانند دوستان نزديكم، اتفاقات زندگي و تجربيات و ديدگاه ها و طرز فكرشان برايم مهم شده و كسب اطلاع از آنها قسمتي از روزمره‌هايم است.

من در اين سلسله نوشته‌ها كه در پست‌هاي آينده خواهيد خواند، اين اتفاقات را بهانه اي كردم كه كمي راجع به اين سه وبلاگ كه در مسابقه دويچه وله جايگاه بالايي داشتند و همينطور راجع به شناخت خودم از نويسندگان‌شان و كمي هم راجع به دويچه وله و نفس مسابقه هاي وبلاگي بنويسم.



ادامه‌ي مطلب را در لينك هاي زير بخوانيد:

نویسنده، طراح یا چی؟ ( معرفي وبلاگ توكاي مقدس/توكا نيستاني)


ننه‌ي ام. اس. نويسان ايران ( معرفي وبلاگ من و ام.اس./ويولت)


وُلك خودش خوب، وبلاگش خوب ( معرفي وبلاگ آزادنويس/همايون خيري)


ما همه برنده‌ايم! ( چند كلمه‌اي در باره‌ي مسابقه‌ي وبلاگ برگزيده‌ي دويچه‌وله)



پي نوشت:
---------
1-تيتر مطلب را به تقليد از تيترهاي بخش هاي مختلف كتاب هكلبري‌فين (نوشته مارك تواين/ ترجمه نجف دريابندري/ انتشارات خوارزمي) نوشته‌ام. به‌عنوان نمونه: فصل 16: «رفتن «هك» به كلك بزرگ و حكايت بشكه‌ي مرموز و سكه‌هاي شناور و گذشتن از كايرو و شناكنان رساندن «هك» به ساحل خود را!»

2-تيتر مطلب توكا برگرفته از يكي از مطالب خودش است. تيتر ويولت هم در راستاي شوخي‌هايي است كه معمولاً با خودش مي‌كنم و يك جور كنايه است به هديه كردن نقل و نبات گونه القاب پدر فلان و پدر بهمان به هر چيز. تيتر مطلب همايون هم اشاره به خوزستاني بودنش است.تيتر دويچه وله و فرناز هم كه نياز به توضيح ندارد.مربوط به پاراگراف آخرهمان مطلب است.

3-عكس همايون را از توي وبلاگ خودش از اينجا برداشتم. عكس از بهنام صالحي‌است. عكس ويولت و توكا را اما خودم گرفته‌ام. توكا كه خودش عكس هاي خودش را داخل وبلاگ مي گذارد و مانعي نيست اما در مورد ويولت به شيوه‌ي گذشته عكسش را دستكاري كردم تا چهره‌اش واضح نباشد (تا اينجايش را اجازه داشتم. اگر خودش اين پست را ديد و اجازه داد اصل عكس را جايگزين مي‌كنم). عكس فرناز را دوست ديگري با دوربين من گرفته و من هم چون خودم و دو سه نفر ديگر آن تو هستيم اجباراً آن را اين مدلي كردم كه تنها باشد.

۱۳ نظر:

NeghNeghoo گفت...

مرسی از لطفت که زال زالک را هم قاطی میوه ها کردی

ناشناس گفت...

سلام رضا جان دوست نازنين! ممنون از مطلبت و از وقتی که گذاشته بودی و توضيحاتت. راستی من اين عکس فرناز رو خيلی خيلی دوست دارم.

nazkhatoun

زالزالک گفت...

با تشکر از نوشته آبچینوس عزیز.
و ممنون از لطف نق نقوی عزیز که مرا هم جز آجیل حساب کرده:))))
شما فکر کنید من با سرچ زالزالک اومدم اینجا:)))

فرهمند پور گفت...

از وبلاگ ويولت به اينجا رسيدم.از نوشته هاي شما خوشم آمد!!!

سانی گفت...

ابچینوس عزیز مطلبت بی نهایت عالی بود. اصولا مطالب طولانی رو حوصله خوندنش رو ندارم ولی اینو برای این که سر فرصت بخونم آفلاین شدم و تا اخرشو بدون ذره ای خستگی خوندم. فک می کردم فقط عکسهای عالی می گیری نگو قلم توانایی هم داری.
موفق باشی

توکای مقدس گفت...

خیلی خیلی از لطفت نسبت به خودم ممنون هستم... ممنونم

از زندگی گفت...

سلام آبچینوس عزیز
چقدر این پست تون چسبید :) مرسییییییی

کودک درون گفت...

من اولین بار بود که به اینجا آمدم و اولین بار بود که این قدر وقت صرف خواندن یک پست و لینک های آن کردم

نمی دانم وبلاگ نویسی به کجا خواهد رسید و نمی دانم آیا ممکن است روزی برسد که افراد مثل رمانهای کلاسیک بنشینند و برای خواندن یک پست وقت بگذارند یا نه؟

شما به شکل غریبی متخصص وبلاگ شده ای و فکر می کنم همین روزها باشد که رشته وبلاگ شناسی یا مطالعه وبلاگ هم ظاهر شود

یک سوال دارم که خیلی مایلم فردی مثل شما به من جواب بدهد

به نظرتان کسی مثل من که هنوز وبگرد نشده است اگر بیاید و مثل شما وبلاگ خوان بشود بیشتر حرفهای عمیق و لذت بخش به دست می آورد یا اگر برود و کتابهای کلاسیک از نویسندگان بزرگ بخواند؟

یعنی شما اعتیاد به وبلاگ را ترجیح می دهید یا اعتیاد به کتاب را؟

رضا | آبچينوس گفت...

جناب نق نقوي عزيز

اختيار داريد قربان
---------

سركار خانوم ميس زالزالك

لطف كرديد آمديد. من البته هميشه مطالب شما را مي‌خوانم. خيلي خوب مي‌نويسيد. مخصوصاً آن دفعه كه از گشت ارشاد عكس گرفته‌بوديد خيلي بامزه بود.
--------

نازخاتون عزيزم

لطف كردي كه وقت گذاشتي.
اتفاقاً وقتي داشتم عكس را مي‌ذاشتم ياد تو افتادم كه دفعه قبل در وبلاگ فرانسه‌ات استفاده كرده‌بودي
گفتم الآن مژگان يه چيزي مي‌گه :)
--------

فرهمند پور عزيز

خوشحالم از آشناييتون
---------

ساني عزيز

خيلي محبت داري. البته اين نوشته خيلي معموليه. آدماي توش عالين. مرسي كه وقت گذاشتي
----------

توكاي عزيز

خواهش مي‌كنم قربان. لطف كرديد كه آمديد.
---------

كودك درون عزيز

مرسي كه براي اولين بار يك چنين وقتي صرف كردي. البته همونطور كه شايد متوجه شده باشي، من در اين وبلاگ كمتر چيزي مي‌نويسم و اغلب فقط يك عكس مي‌گذارم. جواب سوالاتتون را جداگانه مي‌نويسم.
---------

mahasta گفت...

عجبا... گمونم خودت هم می دونی یه طورایی در حقت ظلم شد خودت باید اول اول می شدیا..باور کن

رضا | آبچينوس گفت...

كودك درون عزيز

1- من متخصص وبلاگ نيستم، آنهم بطور غريب:)

2- شما در حال حاضر هم يك وبگرد هستيد. همينكه قبلاً اينجا نمي‌آمده‌ايد و الآن اينجاييد يعني مشغول وبگردي‌ يوده‌ايد.اين مساله اصلاً چيز بدي نيست و نگراني هم ندارد.

3- وبلاگ نويسي به جاي خاصي نمي‌رود. هرجا كه فكر و اراده مردم برود وبلاگ هم همانجا مي‌رود. وبلاگ صرفاً يك ابزار ارتباطي است. مثل حرف زدنهاي مردم با هم. همانطور كه روزنامه‌خواندن مانع كتاب خواندن نيست، وبلاگ نوشتن و وبلاگ خواندن هم مانع نيست. مگر اينكه خودمان نخواسته باشيم.

3- اعتياد به هيچ چيز خوب نيست. نه فقط به وبلاگ بلكه حتي به كتاب خواندن. تصور كنيد يك شخصي هميشه از صبح ككه بيدار مي‌شود كتاب دستش بگيرد و از دنيا و آدمهايش كنار بكشد و يك بند بخواند و بخواند تا شب و دوباره فردا هم همينطور و روزهاي بعد هم. يك چنين شخصي به نظر من بدرد لاي جرز مي‌خورد.

4- من هم موافقم كه ممكن است رشته تحقيقي براي بررسي وبلاگ ها بوجود بيايد يا شايد هم الآن بوجود آمده باشد. به هر حال مثل هر پديده اجتماعي ديگر اين هم ممكن است.

5- وبلاگ نبايد جاي كتاب را بگيرد. من همين الآن كتاب هم مي‌خوانم. البته چون شغلم در زمينه ارتباطات است، هيچ ابزار ارتباطي را از خودم دريغ نمي‌كنم. بنابراين، وقت زيادي براي خواندن همه چيز صرف مي‌كنم. روزنامه و مجله و وبلاگ و وبسايت و كتاب و هرچيزي كه بششود خواند. تلويزيون و سينما و تئاتر هم مي‌بينم و نمايشگاه هاي هنري و كلاسهاي آموزشي هم مي‌روم و شغل خودم را هم دارم و خيلي زياد عكس مي‌گيرم و چيز هايي هم مي‌نويسم.
مي‌بينيد كه هيچ كدام هم مانع همديگر نيستند. مهم ين است كه به هيچ كدام گرفتار و معتاد نشويم.اما اينكه با برنامه به همه‌اش برسيم خوب است.

3- من به خودم هميشه اين هشدار را مي‌دهم كه وارد بحث هاي خاله زنك- عمو مردك وبلاگشتان، آنچنان كه عادت فرهنگي اغلب ما ايراني هاست و فقط مختص وبلاگ هم نيست و در محل كار و زندگي هم ممكن است دامنگير بشود وارد نشوم و هم اينكه توهم برم ندارد كه يك رهبر اجتماعي و سياسي هستم! وبلاگ براي هيچ كدام از اينها نيست. كما اينكه خيلي ها چنين استفاده‌اي از آن مي‌كنند. وبلاگ صرفاً يك ابزار ارتباطي است. مثل تلفن يا بلندگوي سبزي فروش دوره‌گرد يا شايد هم مثل يك روزنامه‌ي حسابي. چيز عجيب و ترسناكي هم نيست.اما براي وبلاگ نوشتن و براي حرف داشتن يقيناً بايد خيلي زياد كتاب خواند و در جامعه هم حضور داشت. كتاب هم بايد همه چيز باشد. من جمله رمان هاي كلاسيك كه شما مثال زديد.

اميدوارم پاسختان را گرفته باشيد.

رضا | آبچينوس گفت...

خانم دكتر احمدنياي عزيز

ممنونم كه آمديد اينجا و مرسي كه تعريف كرديد. من فكر مي كنم تو اين دنيايي كه همه خودشون رو با موهومات و ارزشهاي خيالي و الگو هاي دور از دسترس سرگرم كرده‌اند بايد يك وقتايي هم از خوبي آدمهاي دور و برمان بنويسيم. من خودم هميشه سعي مي‌كنم جنبه هاي خوب دوستانم رو الگوي خودم قرار بدم


-----

مهستا جان
خيلي ممنونم از لطفت. نه قربونت ما رو قاطي نكن :))

از زندگی گفت...

باز هم سلام و سپاس
این بار برای تشکر از این که اینطور با دقت و صبر و حوصله به کامنت ها پاسخ می دهید و برای دوستان تون احترام و ارزش قائل می شوید. کاش ما هم از شما بیشتر یاد می گرفتیم
با ارادت
ش.ا