Sunday، December 17، 2006

وضعيت اضطراري

اي لعنت بر اين چاي كه دم به دم، دم مي كنند و لب به لب مي آورند. از خداي كه پنهان نيست از بنده چه باك كه چند روز پيش چشمتان روز بد نبيند چنان حالي بر ما مستولي شده بود كه دشمن نبيند كافر نشنود. عرق سرد بر پيشاني نشسته و گوش ها سرخ از آتش سوزنده و نفس در قفس سينه حبس بود و پا بر پا بند نبود.

هر چه بود تحمل كرديم تا از جلسه ي بي ربطي كه بي جهت در آن قرار داشتيم بيرون جهيديم و يك باره خود را در معبر وخيابان ديديم ... تازه يادمان آمد كه اي فغان و اي فرياد! حد اقل كاش در همان عمارت كه بوديم رفع حاجت مي كرديم و دفع بلا! صد حيف كه ديگر بيرون بوديم و راه برگشتي هم نبود. البته دروغ چرا بود، وليكن در نظرمان خيلي ضايع بود كه تق و تق و هلك و هلك بازگرديم.خلاصه اينكه يك حالي بود كه نگو. ميان خيابان هم بوديم و كارش نمي شد كرد.

از آنسو با يكي از معاريف وعده اي داشتيم براي استيذان از باب مصاحبتي كه لاكردار تا به حال راضي نشده است به هر دليل. القصه كه در آن وضع كه ما داشتيم، ملاقات با او بي ثمر مي شد و وقتمان هم به هدر. چند دقيقه فرصت بود و ما در يوسفت آباد بوديم كه سابقاً بسيار خوش آب و هوا بوده است و زمين سفتي داشته است و انهار و اشجار فراوان داشته.

براي جهاد اكبر كه همان مقابله با نفس است، خود را به ميدان جهاد رسانديم كه سابقاً فاطمي ناميدند كه آنجا نيكو مسجدي است از براي شبستري هاي مقيم مركز كه مسجد نور گويند. با خود انديشيديم پناه مي بريم به خدا كه ملجأ و مأمن همه گرفتاران، هم اوست. ابواب شكيل و گنبد خوش سيما آرامشي در دل پديد آورد و قدرت صبر و تحملي بخشيد. وليكن كماكان تمام درها به رويمان بسته بود. به ناگاه مقابلمان دري گشوده شد كه در كنارش چند جوان خشن و نيكوچهر بودند به گفتگوي مشغول؛ با محاسني بلند و نشاني بر سينه.

سر به زير انداختيم و با گامهايي نا استوار از پلكان بالا رفتيم و از در گذشتيم به درون. رعنا جوان ِ خفن ِ ديگري يافتيم چون شاخ شمشاد ايستاده دست بر سينه. با همان چهره ي پر از حُسن و محاسن و همان نشان درخشان بر سينه ي ستبر. روبروي جوان دو دالان بود در چپ و راست ، پيچ در پيچ با انتهايي نا پيدا. ما نيز كمثل البچه هاي پر رو، دل به دريا زديم و شجاعت روا ديديم كه خداوند جبار شجاعان را دوست مي دارد و مگر آنجا جز خانه ي او نبود؟

پرسيديم : اي جوان! تو خود مي داني كه براي عبادت پروردگار دلي آرام لازم است و قلبي مطمئن و البته ضميري اميدوار! پس بدان كه آرامش از كف من رفته است و قلبم به تاپ و توپ اوفتاده؛ اكنون در اين مسجد نور، نور اميديست به لطف كردگار و ضميرم اميدوار است به مرحمت تو رعناي راستكار رستگار. قربون دستت دسشويي كدوم وره؟ نگاهي از روي ترحم بر اين وجود نحيف سرشاراز نياز انداخت و با دست پر توانش دالان چپ را نشان داد كه گويند بايد به چپ وارد شد و به راست خارج.

رفتيم و از پشت ندايي شنيديم از پيري كه از آن جوان مي پرسيد مبادا از بيرون آمده باشد؟ و جوان رشيد هم او را خوب پيچاند و ما روي نگردانديم كه هوا پس بود و في الفور از پيچ گذشتيم. آه اما اين چه بود كه مقابل ديدگانمان بود؟ همهمه اي بود و كارزاري. سرسراي مسجد همايش اختصاصي گروهي از بسيجيان و مخلصان بود و اغيار را به آن راه نبود. از هر سو نواي نوحه بر لسان بود و نداي گريه در سمعه ي مستمعان! اين چه مصيبتي بود كه برايش اين چنين مي گريستند؟ با خود گفتيم: باز اين ديگه چه جورش است ؟ باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟ اي خشك بشوي بخت بد نوشت!

در آن دالان تو در تو، دو ميز چوبين بود با چينشي عجيب همچون ايست هاي بازرسان كه مي چينند براي سد معبر جوانان! يكي مخصوص نيكو دختركان چادر پوش چفيه بر دوش و ديگري يراي رعنا پسران چفيه بر گردن و نشان بر سينه. همچون قبل دل قوي داشتيم و از ميانشان گذشتيم با آن سيماي گنه كار بي حُسني كه داشتيم. با اين حال جوانان مهر افزون داشتند و مارا به تالار رهنمون شدند و كسي آماده بود تا چفيه اي بر دوشمان اندازد. دست بالا برديم و تشكري كرديم و انتهاي دالان را نشان داديم كه دري بود و در پس آن پلكاني به طبقات زيرين. بي توجه به تالار رفتيم كه دلي آرام كنيم و نفسي آزاد. وه كه چه دلپذير بود. همه جا بوي عطر و عنبر بود و يك هم وطن افغان ( گير ندين ديگه افغانيا هم هموطن حساب ميشن مثل تايواني ها يا همين خودمون خوزستانيا) بود كه پرسان كرد: بچه اين محلي؟ و باز تكرار كرد كه آيا به اين برادران و خواهران مخلص تعلق دارم؟ گفتيم در اينجا گبر و پارسا برادرند و توفيري نمي كند كه از ياران كه باشي. همانا هركه اينجا باشد عملش مشابه ما است و به درستي كه اينجا تنها جايي است كه نيت همگان يكي است و اعمالشان مشابه و امورات ها يشان يكسان. نگاهي از سر سؤال انداخت و بي پاسخ به درون دهليزي خزيديم و تن را رها كرديم.

در آن لحظه در اين فكر بوديم كه اگر ژنراتوري و يا توربيني مي بود آنجا،از اين همه انرژي اقلكم يك لامپ 200 وات تنگستن به مدت يك ساعت روشن مي ماند. اما بعد به اين انديشييم كه چراغي كه به خانه روا است قطعاً به مسجد حرام است.

به هنگام خروج باز آن نيكو جوان نيكو محاسن خشن و خفن را ديديم كه وضو مي ساخت و ندا در داد كه مگر خداي به داد رسد كه اينها كه در مسير خروجند بسيار در جوش و خروشند و اغيار سالم نمي گذارند. گفتيم مگر اينجا كجاست و اينان كيستند؟ گفت پيروان ولايت. گفتيم اگر مانند شما باشند باكي نيست كه في الحال شما ثواب دنيا و آخرت را يكجا بردي و گرهي از بنده اي گشودي. گفت نه آقا اينان جوري ديگرند.

لرزه بر اندام ما انداخت و دوباره حاجتمندمان كرد. گفتيم مگر دشمنان نيز اينگونه هراسند. با خود انديشيدم: الترس للدشمنان ولا للماها ( ترس براي دشمنان است و نه براي ما ها) خلاصه اينكه از ميان آتش و خون گذشتيم و خود را به خيابان رسانديم به هيچ جرح و ريشي و بي هيچ ترس و جيشي.

Thursday، December 07، 2006

محمود كلاري

ديشب كارگاه عكس محمود كلاري ( عكاس قديمي سيگما- تصويربردار مطرح سينمايي و كارگردان)در بوفه گالري ماه مهر( كه نمايشگاه عكسهاي خودش اين روزها در اونجا برپا است ) برگزار شد. آلفرد يعقوب زاده (سيپاپرس-فرانسه) كه به تازگي يه جايزه جهاني ديگه هم دريافت كرده و اين روزها در ايرانه و محمد فرنود و محسن راستاني و نادر داوودي و خيلي از عكاسهاي به نام ديگه هم اونجا بودن. ورود براي عموم آزاد بود و هركسي مي تونست بياد و عكسهايش رو به آقاي كلاري و بقيه حاضرين نشون بده و راجع بهشون بشنوه.




سامان اقوامي ( عكاس ايسنا) كه من خيلي خودش را و عكسهايش را دوست دارم تعدادي از عكسهايش رو نمايش داد و باعث شد بقيه يواشكي عكساي خودشونو توي كيفاشون قايم كنند. بس كه اين پسر، خوب عكس گرفته بود. كلاري هم حسابي به وجد اومد و ده دقيقه فقط ازش تعريف كرد و حسابي زير پوست سامان آب دووند. فكر كنم شب خوابش نبرده باشه.

سه شنبه آينده هم آقاي كلاري دوباره همونجا ورك شاپ برگزار ميكنه از ساعت پنج بعد از ظهر. اگر نيايد شيرمو حلالتون نمي كنم.


------------------------------------
يادم باشه بعداً يه چيزي هم راجع به جمله«ورود براي «عموم» آزاد است» بگم. اصلاً همين الآن مي گم. من هروقت اين جمله رو مي بينم ياد يه حكايتي ميفتم. توي ولايت ما كه خوزستان باشه، يه گوشه اش هم شهر دزفوله كه گويش خاص خودشونو دارند.فارسيش كه فارسيه ولي خوب يه لهجه اي هم دارند و يه چيزايي هم ميگن كه بعضي وقتا با مزه س.( به دزفوليا بر نخوره من خودمم يه ربط و وصلايي بهشون دارم اين كه ميگم صرفا مزاحه گرچه واقعي هم هست) مثلاً اگه خيلي با كسي رفيق باشن ممكنه براش آرزوي مرگ بكنن مصداقشم بگم و برم كه از صحبت اصلي دور نيفتم. مثلاً به هم كه مي رسن مي گن: «سلام يتيم»! يا «گيل گرات»(يعني « ايشالا خودم با دستاي خودم خاكت كنم.» يه چيزي توي مايه هاي «رو تخته بشورنت الهي»)
خلاصه كه يه روز قديم نديما يكي از دوستاي دزفولي اومد و گفت: « راستي پسر عمه ات هم توي فلان تيم فوتبال بازي ميكنه!» ما هم متعجب از اينكه اين از كجا آمار پسر عمه ما رو داره جواب داديم كه « البته بازي نمي كنه ولي همكارشونه» گفت« نه! من دارم بهت مي گم! بازي مي كنه.» گفتيم اي داد بي داد گير داده ها« مي گم بازي نمي كنه! فقط همراهشونه واسه كاراي ديگه» گفت:« آقا جان پسر عمت تو رو كه نمي گم! پسر عمت خودمو مي گم» ...
گرفتين چي شد؟به «پسر عمه» مي گفت « پسر عمت»!
من تا اون موقع نمي دونستم كه بعضي ها «ت» تأنيث - كه انتهاي كلمه هاي مؤنث مي نويسيم – رو گاهي هم تلفظ مي كنن.

خلاصه كه ورود به ورك شاپ آقاي محمود كلاري و بازديد از نمايشگاه عكسهاش نه فقط براي «عموي من» بلكه براي «عموی شما» و بلکمم «عُموم مردم» هنر دوست، آزاده!( «آزاد است»عجب گرفتاري شديما: «آزاده» هم ميتونه بياد« نفيسه» و «پروانه» هم ميتونن بيان اصلاً همه تون بياين) آره جانم.بدو كه داره نيم عمرت فنا مي شه.


اینجا رو هم بخونید. چند تا عکس هم گذاشته.

جشنواره عكس دانشجويان




ديروز طرفاي پل سيد خندان نيم ساعت وقت آزاد پيدا كردم و يه سر رفتم فرهنگسراي ارسباران سر و گوشي آب بدم ببينم دنيا دست كيه. ديدم جشنواره فيلم و عكس دانشجويان برگزار شده. عكسهاي خوبي روي ديوار بود و بعضياشون خيلي ديدني بودند.
متاسفانه الآن كه دارم وبسايتشون رو چك مي كنم هيچ اشاره اي به بخش عكس جشنواره شون نكرده اند. مي خواستم لينك گالريشونو بذارم اينجا كه شما هم عكسها رو ببينيد

يكي از عكسها تصوير يه ديوارسفيد بود كه يك سوم پايين عكس رو اشغال كرده بود و سايه ي يه درخت و يه آدم كه به سمت درخت حركت مي كرد روش افتاده بود. پشت ديوار هم ( يعني ميشه دو سوم بالاي عكس) اسكلت فلزي يه ساختمان درحال ساخت بود كه در امتداد تصوير شاخه هاي درخته قرار گرفته بود. كادر عكس عمودي بود و به نظرم عكس سياه سفيد جالبي بود.

يكي ديگه از عكسها تصوير يه بچه بود كه با دوتا دستاش لاي يه پرده ي نايلوني رو باز كرده بود انگار يه شكاف عمودي باز شده باشه(يه لوزي كه دوتا گوشه ي راست وچپش گرد شدن) و داشت بيرونو نگاه مي كرد. انگار خودشو داشت از اون تو بيرون مي كشيد. شايد داشت متولد مي شد.

بعضي از عكسها هم واقعاً لوس بودند.نمونه اش يه پرتره از يه پسره كه يه تي شرت راه راه افقي تنش بود و يه پلاك با شماره اي مثل شماره ماشين دستش گرفته بود و با دهن باز و نگاه خيره و سرد داشت به دوربين كه يه كم نسبت به سوژه ارتفاعش بيشتر بود نگاه مي كرد. انگار سوژه ( كه آدم قد بلندي به نظر می آد) روي صندلي نشسته باشه و عكاس ( كه احتمالاً قدش هم كوتاه بوده) سرپا باشه.با این فیگورش نمی دونم طنز بود یا چیز دیگه. اصلاً به دلم ننشست.

البته مي دونيد كه نگاه من به عكسها يه نگاه كاملاً غير حرفه اي و غير اصوليه و معيار من در ارزيابي صرفاً حس و حال خودم نسبت به عكس ها است.

Wednesday، December 06، 2006

جمشيد بايرامي



چند روز پیش افتتاحيه نمايشگاه عكس جمشيد بايرامي در سفارت مكزيك بود. جمشيد بايرامي از دو روز پيش به دليل بيماري عصبي و قلبي در بخش مراقبت هاي ويژه بيمارستان خاتم بستري بود و معلوم نبود دكتر ها اجازه حضور در سفارت مكزيك رو بهش مي دن يا نه. به هر حال خودش هم اومد و يه لوح تقدير هم دريافت كرد.هفته ديگه هم قراره عالي ترين نشان دولت مكزيك(نشان لياقت) رو در مراسم ويژه اي دريافت كنه.



يه چيز جالبي كه اونجا ديدم( صرف نظر از عكسهاي خوب بايرامي و محيط دلپذير اونجا) ديدن دوباره خانم پوري بنايي (هنرپيشه فيلماي قديمي) ظرف اين چند روز بود. پنجشنبه گذشته هم توي باشگاه آرارات ( كه بازارچه كريسمس گذاشته بودند و به نفع بچه هاي سرطاني بود والبته من هم به دعوت يكي از دوستانم -كه يه خواهر بسيجي ارمني هستند ايشون- اونجا بودم) ديدمش و جاتون خالي كلي از جايزه هاي اونجا رو هم درو كرد. رفتم جلو و باهاش خوش و بش كردم و كلي رفيق شديم و قليون و كافي شاپ...( چاخان گفتم با با جون شرط مي بندم عمراً منو بشناسه اگه يه بار ديگه توي خيابون ببيندم)