پنجشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۷

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۷

سفرنامه آلاشت


متن زير از آلاشتنامه تصحيح ميرزا رضا آبچينوسي چاپ بغداد
( كه تحت عنوان مصيبتنامه‌ي امامقلي خان آلاشتي يا سفرنامه آلاشت نيز منتشر شده)
برگرفته شده است




---




عبيدالله ابن سليمان از عتبة ابن قافيه و او از محمد بن يعقوب يساري روايت كرد كه روزي از ايام شتاء سنه‌ي ماضي( سادس و ثمانين و ثالث‌عشر مائه از تاريخ فـُرس)، جمعي از شباب به سبب عكاسي، دشت و كوه به گام خويش درنورديدند و به دامن طبيعت مأوا گزيدند. در راه ديهي بود مسمي به آلاشت كه در قلمرو طبرستان است و زادگاه يكي از شاهان و خسروان است كه ذكر نامش در اين دوران موجب خسران. و حال كه وضعش در خطر است، همان به كه كنيه اش اسمشونبر است . القصه كه آن جمع اصدقاء مجهز بود به ابزار و آلات و عدسي ها و جعبه هاي فتوغرافي و كجاوه اي جرماني كه راه بر ايشان هموار نموده و هرجا گلي مي‌ديدند و خاري يا گوسپپندي و گاوي، مركب نگاه مي داشتند و جملگي زاويه مي ساختند و چليك چليكشان به هوا مي‌خاست كه آمده است:

چليك والأچليك، و انا احب المتچلّكين

به جمع سائرين و سافرين نيكوخواهري بود نامش پرنيان كه از دوستان قديم است و علم اتوم مي داند و به بَلاْ ّجي مشغول است در اين مكان ، همچون حقير كه حكايت فتوح البلدان مي كنم در اين بلاج. و ديگر، اخ الزوج ايشان كه اخوي ايشان است بود كه عكاس چيره دست است و حكايتي شنيدني دارد دراين باب كه در بلاد ايتالي بدين سبب چشم ها به خود خيره ساخته و انگشت ها به دهان دوخته. و هم استور بود كه استوره‌ي نجات است و خود از تبار طبرستان و چارم، احمدابن ابي بوفه كه صاحب عكسخانه‌ي بوفه غالري است و خيلي هم پروفشنال است.
باقي ما وقع به لسان الكن خود مي گويم كه من نيز پنجم نفربودم و آنجا بودم و خود از نزديك شاهدي برماجرا.

القصه كه صبح علي الطلوع پس از دوگانه و بدون صبانه به محل قرار كه در سوي نيمروزخاوري پارك وي بود و شاپور ذوالأكتاف در طهران بنا كرده بود رفتيم و از آنجا به پيروزكوه و قبل از آن به قهوه خانه بهروز در ميانراه كه قوتي به رگ بزنيم و قوّتي بدست آريم براي طي طريق.

هر آنكو مي رود روزي به آلاشت
ببايد روحش از زشتي بيالاشت
كه چون نيكي در اين دنيا كسي كاشت
فواكح بهر اخرا مي‌شود داشت




---
يكي از همراهان مشغول مراوده با بهروزخان در قهوه خانه‌ي مربوطه



به راهي رسيديم كه از پس آن راه ديگري بود به سوادكوه و سپس مازندران كه ما نرفتيم و به چپمان گرفتيم كه راهي فرعي بود و از خيز كوه مي‌گذشت وقريه‌اي بود در راست و نشاني بود كه به راه راست ببايد رفتن و ما باز به چپمان گرفتيم و راست نرفتيم چون هيچ جنبنده اي نبود و بعد زغال‌هاي ‌سنگين ديديم كه معدني بود بس عظيم و متروك و راهي آهنين كه به سوراخي مي رفت كه ما درونش نديديم



---



لختي در نخاله ها پرسه زديم و رسم چليك به جاي آورديم و از كوهستان و درختان و جويباران و مرغزاران و زرع و دام هرچه بود مثبوت كرديم و راه خود ادامه داديم تا به نزديك صلات كه به دروازه آلاشت رسيديم در بالاي كوه كه توقفگاه بود و و گزمگان به كار خلق مشغول و گمان بر استقبال و خوش‌امد بود با ميهمانان كه ما باشيم و راه صعب و بي امكان و خالي از جان به جان خريديم اما عجب بود كه بيرونمان بردند و دست بر سقف مركب و پا به حد شانه باز و جيبها خالي كردند چون عياران و انبانمان گشتند به تفصيل.

گفتند اينجا چه مي كنيد و اين آلات منجمين چيست و چرا اين همه باشد و او كيست و اين كيست و اين چيست و آن چيست و چرا آلات دخان نيست و حكماً چيزي پنهاني است... ياللعجبا كه مشكل چه مي تواند بود؟ باخود انديشيديم سبب استنطاق چيست واينجا كه كسي اهل استنشاق نيست. گفت چرا سبيلت كج است و ريشت راست؟

يكي گفت كه من عكاس باشي ممالك محروسه‌ام و آن ديگري كه من مفتخر به جايزه فرنگم و مردي زرنگم و آن ديگر گفت كه صاحب جريده است و دوربين خريده، ديگر گفت كه من چنانم و اينچنينم و هيچش اثر نكرد و ميخ در سنگ فرو نرفت چون مشت بر سندان كوفتن. و تليفون كه اينها مركبشان توقيف است و خودشان مسجونند تا روشن باشد كه با طبيعت ما چه مي‌كنند.



---
يك گاو بيهوده خشمگين در آلاشت



به زبان آمديم كه اين چه وهن است و از اين همه گشتن چه منظور مي تواند بود و في‌الواقع وات دو يو مين اگزاكتلي؟ گفت كه ما مأموريم ومعذور و آمر به معروف و ناهي عن المنكر...و يك يكانمان به پستو برد از براي استنطاق كه در صدر اوراق مرقوم كرده بود: «در پي شكايت هاي مكرر امت حزب الله مبني بر مزاحمت بي امان عده‌اي جوان كه از قريه‌ي ري و طهران به مازندران آمده اند، متهمان به امنيه دلالت گرديدند»... و القصه كه تا صلات غروب در عجب بوديم و گرفتار كه اين ديگر كيست كه نامش امامقلي است و خود اسوه‌ي بي‌‌عقلي و فرد تمام خُلي است و هنوز خبر نداشتيم كه سبب چه بود كه اوضاع چنين بود...

وقتمان به هدر رفت و خور از سما برفت و آبي آسمان سرخ فام و سقف لاجوردي ارغواني شد و خون به چشمانمان دويد تا كه النهايه، استور اكسير از گريبان بدرآورد ومكري و نيك انديشه اي كرد كه معجزه ساخت و رهايي ساز كرد كه در اين ملك براي هر گرهي راهي است و راه رهايي گفت ‌وگوي تمدنهاي بشري است و خود شنيدم كه استوره‌ي نجات به گيلكي سخن داد كه امامقلي را نيك خوش امد و در دم اقوام شدند و مهر افزون داشتند كه حضورتان در اين قصبه اسباب فخرمان است و خواستند در منزلي اسكان دهند و بره‌اي كباب كنند و دلجويي كنند كه ما نپذيرفتيم و به چپمان گرفتيم كه خيرالأمور دفع شرتان است و دوري از شهرتان كه ما را به خير باشد و شما را به سلامت و همانجا دايره ساختيم و جهت جنوب پيش گرفتيم و شامگاهان به ام‌القراء رسيديم و اين بود حكايت مصيبت آلاشت.

ببايد راه خود گيرم از اين دشت
كه روزم اينچنين باطل ترين گشت
كلاهم گر برد بادي به آلاشت
نهم آن را ز بهر هركه خوش داشت



---
پس از آزادي

( ازچه گرفتار شديم؟ ... والله اعلم بكل امر )









پا نوشت:
----------------------------
1-- به همين قلم منتشر شده است: وضعيت اضطراري

2-- همين الآن از اون‌يكي اتاق خبر دادند كه كجاوه ي مذكور جرماني نبوده بلكه وطني بوده و از تكنيك مشرق زمين بهره داشته

3-- عكسهايي كه اخيراً سركار خواهر پرنيان
در وبلاگ خودش در روزهاي متوالي ( در اينجا و اينجا ) از اين حقير منتشر كرده مربوط به همين روز كذايي هستند و بنده البته با نهايت صبوري و احترام، دندان بر جگر و خار در چشم و خون بر دل و تيغ در گلو تحمل كردم اما ديگر سكوت جايز نيست و من نيز پرده از رخسار مي كشم :)



---