یکشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۵

واكسي


Image and video hosting by TinyPic



- كفشاتو بده پاشنه شو درست كنم.
( گوشه ي پاشنه اش، يكي دو ميل رفته و اصلاً هم معلوم نيست)
- نه مرسي. يه بار يه نفر همين بلا رو سر يكي از كفشام در آورد، خراب شد.
- نه! او بلد نبوده. مث نو ميشه تميس
- نه قربونت نمي خوام.
- ببين ( خم شد و چند تا لاستيك در آورد) اينا رو ميچسبونم.
- نه نمي خوام. اين چرمه اونا لاستيكن. همينجوري مي تونم استفاده كنم.
- نوي نو ميشه.
- نه.نمي خوام. ظاهرش خوبه. به جاي كفشم، راه رفتنمو بايد درست كنم
- پس بده واكس بزنم.
- توانگار حتماً بايد يه كاري بكني با كفشام؟
- بيا اينارو بگير
( يه جفت دمپايي داد دستم، كفشامو دادم بهش و مشغول واكس زدن شد. من هم چند تا عكس گرفتم)
-
- (كارش كه تموم شد يه پونصدي دادم بهش، بقيه شو نداد)
- زياد گرفتي ها! 300 تومنه.
- 200 تومنش باشه خدا بده بركت.

همينجور الكي خوشم اومده بود ازش.لابد اگه اصرار مي كردم، صد تومنشو برمي گردوند.با خودم فكر كردم كرايه تاكسي هاي (شهرك غرب-هفت تير)پونصد تومنه.


Image and video hosting by TinyPic



----------------------------------
بي ربط:

داشتم فكر مي كردم من چقدر نوشته هاي سروش صحت رو دوست دارم.
همين بازيگره كه فيلم نامه نويس و منتقد هم هست. اخيراً يه ستون كوچيك توي صفحه آخر ويژه نامه پنجشنبه هاي روزنامه اعتماد( كه خيلي ويژه نامه خوندني اي هم هست و متاسفانه لينك نداره) مي نويسه كه بيشتر ماجراهاش توي تاكسي مي گذره. خودش معمولاً يه مسافره و حرفاي ديگرونو مي نويسه.خيلي ساده و صميمي مي نويسه.
-----------------------------------
باز هم بي ربط:

من بر خلاف رانندگي در سفر، از رانندگي توي خيابوناي تهران ابداً لذت نمي برم و چه بسا تنفر هم دارم. مگر اينكه شب ديروقت باشه يا صبح اول وقت يا روز تعطيل. بيشتر ترجيح ميدم كس ديگه راننده باشه. به خاطر همين هم اغلب آژانس مي گيرم. وقتايي هم كه تنها هستم، زياد پياده روي مي كنم و از مترو و تاكسي و اتوبوس هم زياد استفاده مي كنم. البته اتوبوس رو خيلي كم چون واقعاً وقت آدمو مي گيره. يه كار ديگه كه مي كنم اينه كه اگر به جاي جديدي مسافرت كرده باشم و با مردمش آشنا نباشم، حتماً حد اقل يك بار تنهايي سوار اتوبوس مي شم و با مردم اونجا بدون مقصد خاصي گشت و گذارمي كنم.در و ديوار و ساختموناي اونجا رو مي بينم و حرف زدن مردم با همديگه رو گوش مي كنم. اگه زبونشونو بلد نباشم هم برايم مهم نيست. گوش مي دم و سعي ميكنم تقليد كنم. اگر وارد ساختموني بشم، خيلي وقتا موقع خروج، دو سه طبقه رو بدون آسانسور مي رم تا شكل ساختمون و ساكنين اونجا رو درك كنم. زمان مدرسه هم عشقم دوچرخه سواري بود. گاهي خودمو زود مي رسوندم خونه كه دوچرخه رو بردارم و يه ساعتي با خودم تفريح كنم اون وقتايي كه خونه مون سيد خندان بود. با دوچرخه مي رفتم تا ميدون يا چهارراه وليعصر و برميگشتم. چه برگشتني بود. همه اش سربالايي.
------------------------------
توضيح:

اون عكس خميازه رو روبروي ساختموناي آ اس پ گرفتم. اون طرف بزرگراه روبروي همين ساختمون جديد كه 60 طبقه است ( اسمش برج تهرانه؟)
عكسي كه براي فرناز سيفي گذاشتم هم مال همونجاس.

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۵