سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

چوپان


عشاير بختياري در خوزستان
عشاير بختياري در خوزستان

دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷

ما همه برنده‌ايم!

در ادامه‌ي مطالب پيشين، چند كلمه هم در مورد مسابقه دويچه وله:

بايد بگويم كه من شخصاً نمي توانم درك كنم «مسابقه» گذاشتن بين وبلاگ ها يا انتخاب «برترين وبلاگ» چه معنايي مي‌تواند داشته باشد. با دوست عزيزم فرناز
كه جزو هيأت داوران دويچه وله است هم يك وقتي راجع به اين صحبت كرده بوديم و اتفاقاً خود فرناز هم همين نظر را دارد و در اينجا و اينجا
در موردش نوشته. ترجيح من اين است كه بگوييم «وبلاگ برگزيده دويچه وله» تا اينكه الفاظ نادرستي چون «مسابقه» يا «برترين» يا «برتر» را به كار ببريم. اصلاً چطور مي‌شود مثلاً وبلاگ آقاي اولدفشن و نق نقو يا قره‌قوروت خودمان را را با مثلاً وبلاگ كورش علياني و شيرين احمدنيا و نفيسه مطلق يا آنها را با وبلاگ حاجي‌واشنگتن و آشپزباشي و اميرطلا مقايسه كرد؟ ايا بايد قد وبلاگ را اندازه گرفت؟ يا سال توليدش را ؟ مسابقه وقتي معنا مي دهد كه معيار هاي قابل محاسبه و قابل مقايسه وجود داشته باشد.

اما برخلاف بد بودن برگزاري مسابقه براي وبلاگ ها، برگزاري مراسم‌ براي انتخاب وبلاگ ها و معرفي آنها خيلي هم خوب و تشويق كننده است. به هر حال هر كسي از ما يا هر جمعي مثل دويچه وله مي تواند نظر خودش را بگويد و وبلاگ هاي برگزيده خودش را داشته باشد و جايزه‌اي هم بدهد مشروط بر اينكه اسمش را نگذارد «مسابقه». آن برگزيده هم صرفاً «برگزيده» يا «منتخب» باشد و نه «برتر» يا «برترين». معلوم هم باشد برگزيده‌ي كي يا كجا. اين تبديل اسامي كه من در موردشان مي‌گويم اصلاً به معني تغيير لفاف و بسته بندي نيست. بلكه اين كلمات با معاني همراهشان نوع نگاه و توقع منطبق بر واقعيت را در پي مي‌آورند.

از اين نگاه پروسه انتخاب وبلاگ برگزيده دويچه وله قابل اهميت و توجه و حتي قابل تقدير است چون شورانگيز و انگيزه‌بخش است. نتيجه آن هم نهايتاً بر مي‌گردد به «سليقه» و «پسند» يك شخص يا گروه داور كه اين موضوع هم اصلاً ايرادي ندارد. در اين رابطه هيچ كس هم به جز خود گروه يا مؤسسه برگزيننده حق اظهار عقيده ندارد. حداكثرش اين است كه وبلاگ نويسان اگر مخالف باشند از چنين رويدادي استقبال نكنند. البته اگر مي‌شد پيشنهادي بهشان بدهم مي‌گفتم كه حتي اسم هيات داوران را هم بايد بگذارند هيات بررسي كننده يا برگزيننده يا انتخاب‌گر يا يك چيزي توي اين مايه ها. و ديگر اينكه اگر مي‌خواهند سيستم نظر سنجي و انتخاب عمومي راه‌اندازي كنند، يا بايد براي چنان انتخابي جايزه‌ي خاصي هم داشته باشند و يا اساساً نمايش جمعبندي نظرات را حذف كنند تا به شبهه بي اعتنايي به نظر مخاطبان دامن زده نشود. والبته به اين هم بايد توجه داشت كه در سيستم نظر خواهي نبايد امكان راي دادن هاي دو باره و چند باره وجود داشته باشد. با اين احوال من فرناز را تحسين مي كنم كه با وجود انتقاداتي كه معمولاً هست خودش را از اين ورطه كنار نكشيده.


فرناز سيفي

ما همه برنده‌ايم



در آخر:
هر سه وبلاگ مورد بحث كه در اين «مسابقه» (!) به مرحله بالا رسيده‌اند، مهم و قابل توجه‌اند. هر سه به خوانندگانشان احترام مي‌گذارند و در يك ارتباط دوطرفه با خوانندگان به كامنتهايشان پاسخ مي‌دهند. هر سه نويسنده با اين وجود كه از موضوعات مختلف مي‌نويسند اما آهنگ وبلاگ خود را حفظ كرده‌اند و شلنگ تخته نمي‌اندازند. هر سه در وبلاگ گرداني كوشش و مداومت دارند و هرسه در اظهار عقيده بي‌پروا هستند. از همه مهمتر، هر سه وبلاگ بازتابي از شخصيت«ويژه» و «دوست داشتني» نويسندگانشان هستند و بي دليل نيست كه در دل خوانندگانشان جا داشته و طرفداران پروپاقرص دارند.

اما همه ما مي‌دانيم كه وبلاگ هاي خوب و دوست‌داشتني كه چنين امتيازاتي دارند كم نيستند. هركدام از ما ممكن است فهرستي از وبلاگ هاي دوست داشتني براي خودمان داشته باشيم كه در بلاگرولينگ و گودر و بلاگ‌چرخان مان و يا در مرورگر اينترنت و يا شايد هم فقط در حافظه‌مان نگهشان داشته ايم.

در حقيقت به نظر من «اگر مسابقه اي براي وبلاگ ها باشد همه وبلاگ ها در آن برنده هستند.»

Comments

وُلك خودش خوب، وبلاگش خوب


همايون خيري

همايون خيري با عينك ري‌بن و دمپايي لا انگشتي



يك روز بعد از يك مطلب خواندني كه همايون درآن يك موضوع سخت علمي را به شكل ساده و جذابي توضيح داده بود، رفتم كه برايش كامنتي بگذارم ديدم يكي از خوانندگانش كه احتمالاً براي اولين بار به وبلاگش آمده بود با لحن آزاردهنده‌اي پرسيده بود كه تو انگار خيلي دوست داري خودت را علمي‌نويس جا بزني و سعي كني مطالب علمي بنويسي (نقل به مضمون)؟ همايون هم همانطور كه از او انتظار مي‌رود، با يك لحن كاملاً دوستانه و محترمانه اي سعي كرده‌بود راجع به موضوع توضيح بيشتري بدهد و باز آن شخص كامنت ديگري گذاشته بود با همان لحن و همايون هم براي بار دوم توضيح ديگري داده بود و در آخر اضافه كرد شما حتماً حق داريد و من با اينكه چند سال سعي كرده‌ام اما چون منابع علمي معمولاً فارسي نيستند و كلاً چون در زبان فارسي ساده‌ نوشتن رويدادهاي علمي سابقه زيادي ندارد، همه‌مان در اين موارد ضعف‌ داريم و من هم لازم است بيشتر تمرين كنم! و خلاصه چند تا كامنت در جواب هم داده بودند كه لحن همه كامنتها همان بود كه گفتم و همايون هيچ جا صحبت دقيقي از مدارج علمي و سوابق تجربي خودش و جايزه هاي بين‌المللي كه در زمينه روزنامه نگاري علمي دريافت كرده است نكرد.


( ولي من به شما مي‌گويم كه بعضي از جايزه هاي همايون كه من خبر دارم اينها هستند: جايزه بين المللي سازمان ملل متحد براي روزنامه نگاري در زمينه محيط زيست در سال 1381، جايزه انجمن نويسندگان علمي استراليا براي عمومي كردن علم از طريق نويسندگي در سال 1381 و جايزه بانك جهاني براي نويسندگي علمي در سال 1380 - از بقيه اش خبر ندارم و اينها را هم در يكي از روزنامه ها در معرفي‌اي كه پاي يكي از مقاله‌هايش نوشته‌بودند ديدم)
همايون خيري كه براي سالها حرفه اصلي‌اش روزنامه‌نگاري و فعاليت در حوزه علوم ارتباطات و رسانه بوده‌است، در حال حاضر چند سالي است كه مقيم استراليا است. دكتراي مطالعات محيط زيست دارد و آنطور كه من متوجه شدم، در زمينه علوم پزشكي و ميكروب شناسي و علوم سلولي و اعصاب تحقيق مي‌كند ضمناً در آنجا استاد دانشگاه هم هست. آن وقت ها كه ايران بود، 10-15 سال هم در گروه دانش راديو تلويزيون بود و توي روزنامه ها و مجلات درست و حسابي روزنامه نگار و دبير گروه هاي علمي بود.


من خودم يكي دو سال در يك نشريه اي كار مي‌كردم كه همايون دبير صفحه علمي اش بود و من آن وقت ها ارتباط كاري با او نداشتم و نمي‌ديدمش. بعدها كه رفته بود و وبلاگي هم راه انداخته بود و من هم خواننده پرو پاقرصش بودم (خودش البته نمي‌دانست چنين خواننده‌اي دارد)، يك روز كه به دفتر نشريه سابقم رفته بودم و با همكاران گپ مي‌زديم، وسط صحبت هايم بدون اشاره به وبلاگش از منشي تحريريه راجع بهش پرسيدم ‌گفت « اي بابا فلاني چطور يادت نمياد همون بود كه خيلي جنتلمن بود ديگه»! اين را به خود همايون هم گفته‌ام كه يك همچون خاطره و تصويري از خودش به جا گذاشته.

اما جداي از سوابق و مدارج همايون، وبلاگ آزادنويس فراتر از يك وبلاگ، شخصيتي را بازتاب مي دهد كه به معناي واقعي مي‌تواند يك الگوي در دسترس به حساب بيايد. و حالا در ادامه سعي مي‌كنم چرايش را تا حدي شرح ‌دهم.

دويچه وله در معرفي‌اش نوشته بود يكي از نكته هاي برجسته‌ي وبلاگ همايون شيريني ياد دادن هايش است. اما خوانندگان آزادنويس مي‌دانند كه شيريني پزي فقط يكي از جنبه هاي وبلاگ اوست. همايون در حقيقت يك تحليلگر مسايل اجتماعي و يك نكته‌بين و طنز نويس قوي است.
وبلاگش سرشار از مطالبي‌است كه در نتيجه‌اش مي‌شود يادگرفت كه چطور ميتوان به همه كاري رسيد و براي جامعه هم مفيد بود. و هم اينكه بايد زندگي را به خاطر خود زندگي دوست داشت. بايد ورزش كرد و به سلامتي توجه داشت. بايد شاد بود و رقصيد بايد كتاب خواند بايد به حقوق انسانها و خصوصاً زنان و كودكان توجه داشت و محيط زيست را حفظ كرد. تفاوت فرهنگ ها را ديد؛ اهل مدارا بود به همه احترام گذاشت. ، از كمترين امكانات بيشترين استفاده را كرد. و اينكه بايد در زندگي منظم بود.


همايون تقريباً هر روز مي‌نويسد، روزهاي يكشنبه و روزهاي جمعه نوشته هاي مخصوص مي‌گذارد. گاهي تحت قالب «قاب عكس استراليايي» يك لحظه از زمان را توي قاب حبس مي‌كند تا با فرهنگ و طرز فكر مردم دنيا از طريق يك مكالمه آشنا شويم. هرجايي كه مي رود عكس مي‌گيرد و در وبلاگش مي‌گذارد تا ما را هم با خودش آنجا برده باشد. در وبلاگش از تاريخ و سياست و دين و اجتماع مي‌نويسد و يافته‌هاي پزشكي و يا پديده‌هاي علمي را به‌سادگي و شيوايي شرح مي دهد. گاهي هم نوشته اش را پر مي كند از سالاد و دسر و مخلفات كه مطلب را به راحتي هضم كنيم. خاطراتش را به شيوه‌اي طنزآميز مي‌گويد، خصوصاً وقتي خاطرات خوزستانش را مي‌نويسد كه ديگر جاي خود دارد... مي بردمان به ‌ان سالهاي «خون و قيام» ! چنان واضح و ملموس مي‌گويد كه انگار همين ديروز بوده. آزادنويس به تنهايي خودش يك خبرگزاري ‌است. مثل مجله دانستنيها‌ست. ستون كنار وبلاگش پر است از پيشنهاد‌هاي هنري و فرهنگي. او البته خودش هم اهل هنر است و ساز مي‌زند و البته همانطور كه دوييچه وله نوشته، شيريني هم مي‌پزد! من اضافه مي‌كنم كه با سيم و انبردست آدمك‌هاي كوچك هم مي سازد!


در يك جمله، وبلاگ همايون يك وبلاگ مفيد و پر از انرژي مثبت است.


قسمتي از يك پست وبلاگ آزادنويس
قسمتي از يك پست وبلاگ آزادنويس - كليك كنيد، بزرگتر ببينيد



اما يك نكته ديگر در مورد وبلاگ همايون لحن خودماني آن است كه من را بعنوان يك خواننده به آدم پشت نوشته ها نزديك‌تر مي‌كند طوريكه هميشه احساس مي‌كنم چيزهايي كه مي‌نويسد روح دارند. به گمانم آن كتابي كه در مطلب اول معرفي كردم هم مي‌خواست ياد بدهد چگونه در نوشتن راحت باشيم و ساده بنويسيم. همان روشهايي كه تحت عنوان آزادنويسي ازشان نام برده بودم. به عقيده من وبلاگ آزادنويس يك نمونه عالي از اينجور نوشته هاست. در حقيقت از اين نظر شايد بشود آن دو وبلاگ ديگر را هم كه در نوشته هاي قبلي معرفي كردم تا حدي آزادنويس دانست.

در مطلب آينده، چندكلمه‌اي هم در باره‌ي مسابقه‌ي وبلاگ برگزيده‌ي دويچه‌وله خواهم گفت


Comments

ننه‌ي ام. اس. نويسان ايران


تصوير فيلتر شده‌ي ويولت

ويولت



ويولت كه فارغ التحصيل رياضي از يكي از دانشگاه هاي معتبر كشور است را من چهار پنج سالي است مي‌شناسم. واسطه اين آشنايي هم زيتون عزيز است كه براي اولين‌بار در وبلاگش معرفي‌ كرد و شرحش را اينجا نوشته‌ام. بسيار آدم پر شور و حال و سرزنده و شادابي است و خوشبختانه اصلاً به رويش هم نمي‌آورد كه ده سال است بيماري ام اس به پروپايش پيچيده. اين شور و انرژي مثبت هم اگر خواننده هميشگي وبلاگش بوده باشيد لابلاي نوشته هايش حتماً مي بينيد. براي نمونه فقط همين مساله كه در اين چند سال هر روز مطلب نوشته و حال و روز خودش را شرح داده براي اثبات حرفم كافي است. وبلاگ‌نويسان حتماً خوب درك مي كنند كه هر روز مطلب نوشتن -هرچه كه باشد- چه انرژي يي لازم دارد و چقدر نيازمند اين است كه در جامعه بين مردم بوده باشيد و اين ور آن ور برويد و اتفاقات گوناگون تجربه كنيد. اما ويولت با اين‌حال كه دست و پايش هم بسته است (البته خودش كه اصلاً دست و پا بسته نيست) از اين نظر از آدمي مثل من بسيار جلوتر است. من خيلي ها را ديده ام به اين مساله افتخار مي كنند كه چند سال مستمر نوشته اند و از پا ننشسته ‌اند اما همان ها هم معترفند كه هميشه دغدغه سوژه دارند. اين البته نكته‌ي منفي اي نيست كه آدمهايي كه هر روز مطلب مي نويسند با همه محافظه كاري هاي معمول ما ايراني ها برايشان سخت باشد كه موضوعي را براي نوشتن پيدا كنند بلكه من قصدم امتياز دادن به اين است كه در يك چنين وضعي به نظر مي‌رسد او هيچ وقت چنين دغدغه اي نداشته‌است. نوشته هايي كه از نظر من واقعاً در مسير هدفي هستند كه براي خودش و وبلاگش در نظر گرفته و دارد آن را طي مي كند. ويولت از همه چيز مي نويسد. از عقايدش نسبت به اتفاقات و دور و برش، از فيلمهايي كه مي بيند از روزمره هايش، بيرون رفتن هايش و از دغدغه هاي زنانه اش و در كنار اينها از حال و روز و پيشرفت بيماري اش و روشهاي درمانش هم مي نويسد. اما يك نكته مهمي كه در مورد ويولت هست و فكر مي‌كنم هدف اصلي‌اش از وبلاگ هم باشد را چند خط پايين تر مي گويم.

من به واسطه ويولت با ام اس دار هاي زيادي آشنا شدم و همراهش به انجمن ها و گردهمايي هايشان رفته‌ام و در اين رابطه خيلي چيزها ياد گرفته‌ام. ادمهايي كه تا ديروز مثلاً در مهماني‌ها ميان‌دار رقص و پايكوبي بودند و حالا بايد به كمك كسي گوشه اي بنشينند و مثل كسي كه آواز سنتي گوش مي كند نظاره‌گر باشند. آدمهايي كه در سالهاي جواني در نهايت سلامت و شور و نشاط يك روز از خواب بيدار مي‌شوند و ناباورانه مي‌بينند ديگر نمي‌توانند عضوي از بدنشان را حركت دهند يا قدرت بينايي يا توان حركتي‌شان بدون هيچ دليلي تضعيف شده و سلامتي‌شان را دست داده‌اند و تأسف بارتر آنكه راهي هم براي درمان‌قطعي‌اش ندارند. در اينجاست كه مي‌بينيم اين بيماري نه فقط جسم را بلكه روحيه را هم تضعيف مي كند. خيلي‌ها افسرده مي‌شوند و روحيه خود را مي‌بازند. نسبت به زندگي و آدمها تلخ مي‌شوند.از جامعه كنار مي‌كشند، گوشه نشين و زودرنج مي‌شوند و از احساسات رقيق شده‌شان تاثير منفي مي‌گيرند. در اين شرايط، بيماري‌شان فضاي مناسبتري براي پيشرفت پيدا مي‌كند و نتيجتاً گرفتارتر مي‌شوند.

ويولت قبل از اينكه اسير چنين شرايط محتملي بشود، تصميم مي‌گيرد با اين وضع مبارزه كند و به جاي يك آدم تأثير پذير تبديل بشود به يك آدم تاثيرگذار. بنابراين وبلاگي داير مي‌كند و ديگران را هم تشويق مي‌كند كه از اجتماع كنار نكشند و با وبلاگ خودشان را داخل معركه مناسبات معمول ادمها بياندازند. خيلي از كساني كه گرفتار ام اس هستند با نگاه به ويولت انرژي بدست‌ ‌آورده‌اند و الآن وبلاگ هاي زيادي را مي بينيم كه مختص اين بخش از جامعه است. وبلاگ هايي كه باعث شده اند توجه جامعه به نياز ها و دغدغه هاي مبتلايان ام اس جلب شود. من حدس مي‌زنم قبل از ويولت وبلاگ فارسي ديگري كه راجع به ام اس باشد وجود نداشت و ويولت در واقع سرآغاز موجي از وبلاگهاي ام اس محسوب مي‌شود. بنابراين امتياز اولين بودن را يكي از امتيازات قابل توجه ويولت مي دانم و همينجا فكر مي‌كنم مناسب باشد لقب«پدر وبلاگ نويسي ام اس ايران» را به او اهدا كنم!! ( قبلاً هم كه دكتراي افتخاري‌ داده بودم و حالش را برده بود. اين ديگر به خودش مربوط است كه با واژه «‌پدر» چه كند. اصلاً عوضش كند با مادر: ) )

امروز كه ويولت با دشواري با ويلچر اينطرف و آنطرف مي‌رود، و با آن انگشتان كم زورش كه روي صفحه كليد كامپيوتر جابجا مي‌شوند، همان انرژي و بلكه بيشتر از ان انرژي اي را دارد كه اوايل وبلاگ نويسي اش سركار مي‌رفت و در محل كارش كه نزديك محل كار من بود، بدون عصا گاهي چندين طبقه را بدون آسانسور بالا و پايين مي‌رفت. (فقط همين را بدانيد كه اخيراً به من گفته‌است كه برنامه عكاسي هم بگذاريم! )
يك چنين شخصي به عقيده من فارغ از اينكه سبك نوشتار و قوت و ضعف نوشته‌هاي وبلاگش چه باشد شايسته تحسين و تقدير است. البته از حق نبايد گذشت كه اميد، به عنوان همراه هميشگي ويولت همواره اميد بخش او در زندگي‌اش بوده است. مرد نازنيني كه روند بيماري ويولت ذره اي از ميزان علاقه‌اش به او كم نكرده است.



قسمتي از يك پست وبلاگ ويولت
قسمتي از يك پست وبلاگ ويولت - كليك كنيد بزرگتر ببينيد



حالا اين ويولت با نوشته هايش خودش را به داخل اجتماع كشانده و بدون نك و ناله دارد بيشتر از يك آدم سالم تاثير مي‌گذارد بر اطرافيانش. با اين شرح چه حالي مي شويد اگر جاي ويولت باشيد و بهتان بگويند با مظلوم نمايي راه به دل ديگران گشوده‌ايد! كسي كه اساساً هدفش از نوشتن دقيقاً عكس اين بوده و درهيچكدام از نوشته هايش هم تلاشي براي تحريك احساسات ديگران ندارد.
به هر حال كسي كه وبلاگ مي‌نويسد و توي ديد قرار مي‌گيرد بايد صبور باشد كه ويولت هم اينطور است.
همچنان كه همايون آزادنويس هم اينگونه است.
در مطلب بعدي درباره‌ي همايون خيري (آزادنويس) بيشتر خواهم گفت.

Comments

نویسنده، طراح یا چی؟


توكا نيستاني

توكا نيستاني



آن وقتها كه بچه مدرسه اي بودم(شايد اوايل راهنمايي)، من و « قره‌قوروت
» كتاب «هكلبري فين» را دستمان مي‌گرفتيم و شب ها به حالت درازكش روي آرنج تكيه مي داديم و به نوبت فصل هاي كتاب را ( با آن عنوان هاي طولاني و دو خطي بامزه‌اش) با صداي بلند براي هم مي‌خوانديم. قاه قاه مي‌خنديديم و لذتش را مي برديم. «هك» دوستمان بود و هر شب منتظر بوديم كه بقيه ماجرا هايش را برايمان تعريف كند.
تقريباً از همان موقع ها بود كه كك روزنامه و مجله افتاده بود توي وجودمان و از آنجا كه توي خانه ما همه همينطور بودند، يك سبد مطبوعاتي پر و پيمان داشتيم كه محتوياتش دست به دست مي‌گشت.

من مخصوصاً به كاريكاتورهايي كه چاپ مي شد خيلي علاقه‌ داشتم و اين شايد سابقه‌اش به زماني برمي‌گردد كه كتاب كاريكاتور كوچكي مربوط به دوران انقلاب در خانه داشتيم كه ايرج زارع از شاه و فرح كشيده بود و آن روزها براي روزنامه ديواري هاي بيست و دو بهمن از رويشان كپي مي‌كردم. بنابراين طبيعي است كه سالها بعد به كاريكاتور هاي توكا نيستاني كه در كنار مطالب صنعت حمل و نقل و جاهاي ديگر چاپ مي شد هم توجه كنم. البته من با آن ذهنيت كودكانه خودم هميشه احساس تلخ و غمگيني از ديدن كاريكاتورهايش داشتم. آن وقت‌ها هنوز آنچنان مفهوم كارتون هاي بدون شرح را درك نمي‌كردم و كاريكاتور هاي طنزآميز شرح دار را بيشتر مي‌پسنديدم. دوست داشتم چهره آدمها در كاريكاتور ها شبيه به خودشان و شبيه به آدمهاي واقعي باشد


غرض اينكه با توكا نيستاني با آن اسم منحصر به فردش از آن موقع ها آشنا بودم (راستي عجيب نيست خيلي از هنرمندان اسم‌هايشان هم يونيك و منحصر‌به‌فرد است؟) من البته تصوري جز يك كاريكاتوريست «كار درست» كه كاريكاتورهاي تلخي مي‌كشد از او نداشتم و اين پيش زمينه ذهني را داشتم تا يكي دو سال پيش زماني كه توكا آمد و وبلاگي براي خودش دست و پا كرد. منطقاً با خودم فكر مي‌كردم كسي كه تحصيلاتش معماري است و شغلش هم همان طراحي معماري است (و دست‌كم تا آن موقع من از نويسندگي‌اش خبر نداشتم) احتمالاً بايد نوشته هايش خيلي معمولي باشند. اما بر خلاف تصورم بعداً كه خواندم، ديدم چه آدم پر مغز و اهل مطالعه‌اي است و از فرط خوبي و دلنشيني نوشته ها به اين ترديد افتادم كه آيا او كاريكاتوريستي است كه گاهي هم مي نويسد يا نويسنده اي است كه گاهي كاريكاتور مي كشد؟ به هر حال فرق است بين نوشته هايي از قلم يك آدم كتابخوان روي كاغذ آمده يا رويشان حسابي فكر شده تا نوشته آدمي كه فقط حرف مي زند و هيچ چيز براي گفتن ندارد.



بخشي از يك پست وبلاگ توكاي مقدس
بخشي از يك پست وبلاگ توكاي مقدس - كليك كنيد،بزرگتر ببينيد




توكا علاوه بر اين داراي صفات ويژه و در خور تحسيني‌ است. براي همين مسابقه دويچه‌وله در جايي كه احساس كرده بود رقيب اصلي‌اش (كه نهايتاً به اتفاق رتبه اول آراء عمومي را كسب كردند) ممكن است بدون اينكه بخواهد از حاشيه‌هاي مرتبط با نوشته‌اش از او رنجيده‌ باشد، به شكلي ابتكاري سعي كرد مساله را حل كند كه منجر به ملاقات آن دو شده بود. اين تلاش و اين ابتكار كه تصوير و تصور واقعي‌تري از او -آدم پشت نوشته ها- در ذهن خوانندگانش مي‌سازد رشك برانگيز وستودني‌است. همين مساله قبلاً هم در مورد امير مهدي ژوله كه براي يكي از قسمت هاي سريال مرد هزارچهره‌ي مهران مديري سناريو نوشته بود پيش آمد كه توكا نظرات انتقادي تندي مطرح كرده بود اما چند وقت بعد بدون اينكه از مواضعش كوتاه آمده باشد با هم ملاقات كرده‌بودند و عكس يادگاري گرفته بودند. اساساً يكي ازخصوصيات توكا نيستاني كه در وبلاگش خودنمايي مي كند اين است كه با كسي رودربايستي ندارد و نظرش را هرچه باشد، مي‌گويد. در عين حال حساب شخصيت ان فرد را هم از موضوعي كه نقدش مي‌كند جدا نگه مي‌دارد. ماجراي مطالبي كه راجع به اردشير رستمي نوشته بود را مي‌شود از اين دست به حساب آورد.[براي كساني كه داستان را نمي‌دانند به طور خلاصه بگويم كه اردشير رستمي كه كاريكاتوريست معروفي است، بعد از اينكه در سريال شهريار نقش شهريار را بازي كرد و چهره‌اش هم مثل كاريكاتورهايش معروف شد، يك جايي در مورد كتاب‌خواندن‌هايش ادعايي كرده بود كه خيلي غلو آميز به نظر مي‌آمد و توكا هم با يك حساب سرانگشتي سعي كرد بگويد چنين چيزي امكان ندارد و كلاً آدمهاي اهل فكر بايد در عدد و رقم دادن و آمار گفتن دقت بيشتري داشته باشند. اين مساله باعث رنجش اردشير شد و توضيحي داد و اين موضوع يكي دو پست وبلاگ توكا را به خودش اختصاص داد.]
كلاً من خيلي وبلاگش را دوست دارم.

اين خصوصيت را ويولت هم در وبلاگش دارد.مثلاً همين روزها كه به وبلاگش سر بزنيد مي بينيد كه تعريف و تمجيدهايي كه صداي آمريكا از وبلاگش كرد هم حتي باعث نشد كه او نظر صريحش را نسبت به آنها ننويسد
در مطلب بعدي، ذزباره‌ي ويولت بيشتر خواهم گفت

comments

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

حكايت خريدن رضا كتاب ژول سالزمن را و برگزار شدن مسابقه دويچه‌وله و رقابت توكا با ويولت و انتخاب شدن همايون و برنده بودن همه وبلاگها و داور شدن فرناز


(توضيح تيتر در پي نوشت)

 اگر مي‌توانيد حرف بزنيد، پس حتماً مي‌توانيد بنويسيد



پارسال در نمايشگاه كتاب، غرفه انتشارات اميركبير، كتابي ديدم كه اسم جالبي داشت:
«اگر مي‌توانيد حرف بزنيد، پس حتماً مي‌توانيد بنويسيد» If you can talk, you can write/ نوشته ژول سالزمنJoel Saltzman / ترجمه فرنوش جزيني
كتاب خيلي جالبي است و اگرچه موضوعش فراتر از وبلاگ و اين حرف‌هاست ولي به درد وبلاگ نويسي مي‌خورد. حالا اگر نوشته ام اجازه داد شايد سرفصل‌هايش را هم بنويسم.
سالزمن در كتاب خاطره اي از خودش تعريف كرده كه سالها پيش يك نفر توي يك مهماني از او پرسيد: «چرا من هيچ چيزي نمي‌توانم بنويسم؟» او هم يك ربع حرفهاي بيهوده و دري وري تحويل طرف داده بود و در پايان جمله اي گفته بود كه خودش هم حيرت كرد اين جمله از كجا به ذهنش رسيده. آن جمله همين است كه الآن اسم كتاب شده.

سالزمن اعتقاد دارد نوشتن بايد به همان سادگي و رواني ِ زباني باشد كه حرف مي‌زنيم و براي اين كار روشهايي را توضيح داده كه در هر كسي انگيزه نوشتن بوجود مي‌آورد.
خيلي از اين روش‌ها و نكته ها را شايد بشود در زير تيتر «روشهاي آزادنويسي» قرارشان داد و البته در جاهاي مختلف كتاب هم همين لفظ «تمرين آزادنويسي» آمده است. وبلاگ هاي زيادي هستند كه شايد به سبك پيشنهاد شده ي اين كتاب نوشته مي‌شوند اما من از ميان آنها بدون شك وبلاگ «آزادنويس» را يك مثال عيني و نمونه كامل از اين نظر مي‌دانم. از طرف ديگر همانطور كه احتمالاً خبر داريد اين روزها نتيجه وبلاگ برگزيده دويچه‌وله اعلام شد و در حالي‌كه آراء مخاطبان رقابت جالبي بين دو تا از وبلاگ‌ها با بيشترين امتياز بوجود آورده بود و نهايتاً به اتفاق هر دو را به بالاترين سكو رساندند، از طرف هيأت داوران و طبق ضوابطي كه از قبل هم اعلام شده‌بود وبلاگ ديگري را بعنوان وبلاگ برگزيده معرفي كردند كه همين وبلاگ آزادنويس است. جالب است كه هر سه وبلاگ هم مال دوستانم هستند و خب آنقدر هم معروف هستند كه شما بشناسيد:« آزادنويس
/ دكتر همايون خيري»، « من و ام اس / دكتر ويولت» و « توكاي مقدس / دكتر توكا نيستاني». [اين دوتاي آخر را خودم دكتراي افتخاري دادم همين الآن:)]

در اينجا دقيقاً كلمه‌ي «دوست» را بكار ‌بردم. چون خواندن هميشگي نوشته هايشان در طول زمان برايم دوستي عميقي بوجود آورده طوريكه مانند دوستان نزديكم، اتفاقات زندگي و تجربيات و ديدگاه ها و طرز فكرشان برايم مهم شده و كسب اطلاع از آنها قسمتي از روزمره‌هايم است.

من در اين سلسله نوشته‌ها كه در پست‌هاي آينده خواهيد خواند، اين اتفاقات را بهانه اي كردم كه كمي راجع به اين سه وبلاگ كه در مسابقه دويچه وله جايگاه بالايي داشتند و همينطور راجع به شناخت خودم از نويسندگان‌شان و كمي هم راجع به دويچه وله و نفس مسابقه هاي وبلاگي بنويسم.



ادامه‌ي مطلب را در لينك هاي زير بخوانيد:

نویسنده، طراح یا چی؟ ( معرفي وبلاگ توكاي مقدس/توكا نيستاني)


ننه‌ي ام. اس. نويسان ايران ( معرفي وبلاگ من و ام.اس./ويولت)


وُلك خودش خوب، وبلاگش خوب ( معرفي وبلاگ آزادنويس/همايون خيري)


ما همه برنده‌ايم! ( چند كلمه‌اي در باره‌ي مسابقه‌ي وبلاگ برگزيده‌ي دويچه‌وله)



پي نوشت:
---------
1-تيتر مطلب را به تقليد از تيترهاي بخش هاي مختلف كتاب هكلبري‌فين (نوشته مارك تواين/ ترجمه نجف دريابندري/ انتشارات خوارزمي) نوشته‌ام. به‌عنوان نمونه: فصل 16: «رفتن «هك» به كلك بزرگ و حكايت بشكه‌ي مرموز و سكه‌هاي شناور و گذشتن از كايرو و شناكنان رساندن «هك» به ساحل خود را!»

2-تيتر مطلب توكا برگرفته از يكي از مطالب خودش است. تيتر ويولت هم در راستاي شوخي‌هايي است كه معمولاً با خودش مي‌كنم و يك جور كنايه است به هديه كردن نقل و نبات گونه القاب پدر فلان و پدر بهمان به هر چيز. تيتر مطلب همايون هم اشاره به خوزستاني بودنش است.تيتر دويچه وله و فرناز هم كه نياز به توضيح ندارد.مربوط به پاراگراف آخرهمان مطلب است.

3-عكس همايون را از توي وبلاگ خودش از اينجا برداشتم. عكس از بهنام صالحي‌است. عكس ويولت و توكا را اما خودم گرفته‌ام. توكا كه خودش عكس هاي خودش را داخل وبلاگ مي گذارد و مانعي نيست اما در مورد ويولت به شيوه‌ي گذشته عكسش را دستكاري كردم تا چهره‌اش واضح نباشد (تا اينجايش را اجازه داشتم. اگر خودش اين پست را ديد و اجازه داد اصل عكس را جايگزين مي‌كنم). عكس فرناز را دوست ديگري با دوربين من گرفته و من هم چون خودم و دو سه نفر ديگر آن تو هستيم اجباراً آن را اين مدلي كردم كه تنها باشد.